تَکَلَّمُوا فِی الْعِلْمِ تَبَیَّنَ اَقْدارُکُمْ. عالمانه سخن گویید تا قدر شما روشن گردد.

دیپلماسی انسانی: تمنای وصال


مهراب رجبی در یادداشتی با عنوان «دیپلماسی انسانی؛ تمنای وصال»، با الهام از نامه تأثیرگذار تمنا سازگار، دختر جوان پناهجوی افغانستانی، به مسئله مهاجرت اجباری و رنج دوری از وطن می‌پردازد. تمنا با اشاره به درگذشت غریبانه استادان برجسته، دکتر پیروز مجتهدزاده و دکتر یوسف مجیدزاده در خارج از کشور، از چرایی تداوم غربت و محرومیت انسان‌ها از زندگی امن در سرزمین مادری‌شان می‌پرسد. نویسنده این نامه را بازتابی عمیق از درد مشترک انسان‌ها و گواهی بر ضرورت بازنگری در مفهوم صلح و دیپلماسی انسانی می‌داند. از نگاه او، صلح واقعی زمانی تحقق می‌یابد که انسان‌ها بتوانند در وطن خود، در کنار خانواده و به دور از جنگ، ناامنی و فقر زندگی کنند. این یادداشت بر ضرورت ریشه‌یابی ناامنی‌ها، مسئولیت نظام‌های سیاسی و سازمان‌های بین‌المللی و حمایت از آوارگان و پناهجویان تأکید دارد. نویسنده همچنین متعهد می‌شود صدای پناهجویان را در نوشته‌ها و فعالیت‌های فکری خود بازتاب دهد. پیام محوری این اثر آن است که مهاجرت باید انتخابی برای رشد و پیشرفت باشد، نه اجباری برای بقا؛ و صلح حقیقی، بازگشت امنیت، آرامش و امید به زندگی انسان‌هاست.
کیو آر کد این خبر

خدا را شکر، در مجموع مقالات و یاد‌داشت‌های این حقیر، نوعا، به ویژه از سوی جوانان، مورد توجه قرار می‌گیرد. مساله‌ای که برایم مایه مباهات بوده و حقیقتا امید‌آفرین می‌باشد. برای من که تقریبا همه عمرم را صرف آموزش و آگاهی‌بخشی و زنده نگاه داشتن معجزه امید در مردم کرده‌ام این وضعیت موجب ایجاد امید و علاقه و آرامش می‌شود.
همواره تلاش کرده‌ام، ایجاد انگیزه در مردم برای پی‌افکندن دنیایی پوشیده از صلح، ثبات و مهر‌ورزی و رشد و توسعه و ترقی، در صدر اهداف و فعالیت‌هایم قرار داشته باشد.
اخیرا بعد از انتشار دو بیانیه که در رثاء و سوگ روانشادان، استادان؛ دکتر پیروز مجتهد‌زاده و دکتر یوسف مجید زاده، صورت گرفت، با نامه‌ای از خانواده‌ای (پناه‌جو) افغانستانی مواجه شدم که حقیقتا برایم حیرت آور و تامل‌آفرین و شگفتی‌ساز بود. به نوعی، ضمن تایید تلویحی کارِ خودم و کسبِ رضایت و آرامش درونی، به این اندیشیدم که به این خانواده و- در کل به جهان و پدیده‌ای به نام مهاجرت و پناهجویی. چه بگویم و چه کنیم؟ شاید باید برنامه‌های خود را در سطح و عمق و تاثیر‌گذاری جدید و بهتر و‌ متکامل‌تر، برای دستیابی به دیپلماسی انسانی، تغییر و یا ارتقاء داد.
تصور می‌کنم نامه‌ی خانم «تمنا سازگار»، فراتر از یک نامه‌ی معمولیِ یک پناهجو است، این را می‌توان با مثابه یک مانیفستِ زنده، عمیق و برخاسته از دردِ مشترکِ انسان‌ها تلقی کرد. این دختر جوانِ افغانستانی، با نگاهی ژرف، میانِ مرگِ غریبانهٔ مفاخرِ بزرگِ این سرزمین در آن سوی مرزها (دکتر مجتهدزاده و دکتر مجیدزاده) و آوارگیِ تلخ و ناخواسته‌ی خانواده‌ی خودش، پلی زده است که آدم را به حیرت و تعمق وا می‌دارد.
به گمانم این نامه، تا حدودی‌، پاسخِ زنده و کوبنده‌ی تاریخ به تمام سال‌هایی است که این حقیر در راهِ «ژئوپلیتیک صلح و دیپلماسی انسانی»، تلاش‌هایی هر چند اندک داشته‌ام
جانِ آنچه در کتاب در دست انتشارم:
“نان و جان
دیپلماسی انسانی در مسیر صلح”
اورداه‌ام تقریبا مشابه همین جمله این دختر عزیز پناهجوی افغانستانی است که به اتفاق چهار عضو ارجمندِ دیگر خاتواده خود به ما پناه آورده است؛
«آیا یکی از مهم‌ترین معناهای صلح این نیست که انسان بتواند در سرزمین خودش، با امنیت و آرامش و در کنار خانواده‌اش زندگی کند؟»

متن نامه خانم تمنا سازگار؛

جناب آقای رجبی عزیز، سلام و احترام. 🌹
در فاصله کمتر از ده روز، دو نوشته شما درباره درگذشت زنده‌یاد پروفسور پیروز مجتهدزاده، جغرافی‌دان و ژئوپلیتیک‌دان، در لندن و زنده‌یاد پروفسور یوسف مجیدزاده، باستان‌شناس، در پاریس را خواندم. نوشته‌های شما درباره این دو استاد بزرگ، من را به فکر فرو برد و پرسشی را در ذهنم زنده کرد، اینکه چرا انسان‌هایی که سال‌ها از عمرشان را صرف دانش و پژوهش کرده‌اند، گاهی پایان زندگی‌شان را دور از وطن می‌گذرانند.
آقای دکتر، تا کی باید مهاجرت و دوری از وطن ادامه پیدا کند؟ چرا انسان‌ها باید سال‌های عمرشان را دور از سرزمین مادری بگذرانند و گاهی حتی فرصت بازگشت به وطن را هم پیدا نکنند؟
من هم یک مهاجر افغانستانی هستم و همراه مادرم، خواهرم و برادرانم دور از کشور خودمان زندگی می‌کنیم. به همین دلیل، موضوع غربت و دوری از وطن بخشی از زندگی خودم و خانواده‌ام است. دلتنگی برای خانه و سرزمین مادری و امید به روزی که بتوانیم دوباره در وطن خودمان زندگی کنیم، چیزی است که با آن آشنا هستم.
البته مهاجرت (آگاهانه و انتخاب‌گرانه) می‌تواند زمینه‌ساز رشد، پیشرفت و شکوفایی اندیشه انسان باشد، اما در کنار این فرصت‌ها، نباید از کسانی غافل شد که به‌دلیل جنگ و خشونت و ناامنی، ناچار به ترک وطن شده‌اند و همچنان در آرزوی آرامش و آینده‌ای روشن هستند.
آقای دکتر، شما سال‌ها درباره صلح و دیپلماسی انسانی نوشته‌اید و در کتابتها و مقاله ها و سخترانی‌هایتان نیز همواره به پیوند زندگی انسان و صلح پرداخته‌اید. با خودم فکر می‌کنم سرنوشت انسان‌هایی که به‌دلیل جنگ، ناامنی و شرایط دشوار زندگی مجبور به ترک وطن می‌شوند، چه خواهد شد؟ این دست از انسان‌ها تا چه زمانی باید در غربت، غریب و ضعیف و نا‌امید، بمانند؟
آیا یکی از مهم‌ترین معناهای صلح این نیست که انسان بتواند در سرزمین خودش، با امنیت و آرامش و در کنار خانواده‌اش زندگی کند؟ چه زمانی شرایطی فراهم خواهد شد که انسان‌ها مجبور نباشند برای داشتن یک زندگی امن، از وطنشان دور شوند؟
خواستم این دغدغه اندوهناک را با شما در میان بگذارم. شاید شما با نگاه انسانی و تجربه‌ای که در زمینه صلح و دیپلماسی دارید، بتوانید به موضوع مهاجرت اجباری، غربت و سرنوشت کسانی که سال‌ها، و گاه سراسر عمر خود از وطنشان دور مانده‌اند و همچنان امید بازگشت را در دل دارند، توجه کنید.

خدا را شکر که شما به فکر ما مهاجران و پناهجویان هستید و با نوشته‌ها و دغدغه‌های انسانی خود، به سرنوشت انسان‌هایی که از وطن دور مانده‌اند توجه می‌کنید. با این حال، دل‌های ما همچنان ناآرام است، فور می‌کنیم کاملا فراموش شده‌ایم. امید داریم روزی برسد که هیچ انسانی ناچار نباشد برای حفظ جان و یافتن آرامش، از وطن خود دور بماند.
آوارگی تا کی و دوری از وطن تا چه زمانی؟ چه وقت و چه کسانی می‌بایست برای پایان دادن به این وضعیت و فراهم کردن امکان یک زندگی امن و آرام برای انسان‌های دور از وطن، چاره‌ای جدی بیندیشند؟
با احترام و ارادت
تمنا سازگار ❤️🌹

پاسخ بنده به این نامه؛

تمنای عزیز، فرزندِ صبور و دوست‌داشتنی‌ام.

چه مطالب جالبی نوشته‌ای! تاثیر‌گذار و قابل تامل و البته تا حدودی، جگر‌سوز! نوشته‌ات به مانند رگه‌هایی از خون بر پیکره‌ی بی‌روحِ دیپلماسیِ امروز جهان می‌باشد. وقتی کلماتت را خواندم، تنها یک پناهجوی افغانستانی را ندیدم، من در نامه تو، صورتِ عریان و بی‌رحمِ دنیای امروز را دیدم، دنیایی که در آن «مرزها» به دیوارهای بلندِ جدایی بدل شده‌اند و «صلح» واژه و کلمه‌ای تا حدودی بی معنا می‌باشد.
تمنا خانم، با پرسشی که از دلِ غمزده‌ات برآمده تکیه‌کلامِ تمامِ سال‌های پژوهشِ من شدی: «آیا صلح، معنایی جز بازگشت به خانه و امنیت در خاکِ خود ندارد؟»
آری، دخترِ خوبم، صلح، اگر نتواند زمین را برای زندگیِ انسان‌ها «امن و آرام» کند، بیشتر به یک توهم می‌ماند. صلح واقعی، یعنی اینکه هیچ زنی، هیچ کودکی و هیچ دانشمندی، مجبور نباشد برای حفظِ جان یا یافتنِ نان، از پیوندِ با ریشه‌های خود و خاکِ مادری‌اش جدا شود.
من در نامه‌ی تو، پیوندی یافتم میان دو تراژدی:
از یک سو، مرگِ غریبانه و دور از وطنِ اساتیدی چون دکتر مجتهدزاده و دکتر مجیدزاده که در سرمایِ دوردست‌ها، از گرمایِ میهنِ خود محروم ماندند، و از سوی دیگر، آوارگیِ تلخ و ناخواسته‌ی خانواده‌ی تو که در جستجویِ آنچه هر انسانی حقِ مسلم اوست، در غربتِ بی‌کران سرگردانند. این‌ها تصادف نیست، این‌ها پیامدهایِ مستقیمِ جهانی است که در آن، «قدرت» بر هر چیزی اعم از انسان پیشی می‌گیرد و مرز، بر مهر، ترجیح داده می‌شود.
ما، که سال‌ها در جستجویِ «دیپلماسی انسانی» و «صلح جاویدان» بوده‌ایم، امروز با صدای تو اعلام می‌کنیم که:
نظامِ‌های سیاسی و سازمان‌های بین‌المللی، زمانی موفق‌اند که بتواند انسان‌ها را در سرزمین‌های خود، از ترسِ جنگ و گرسنگی، نرهانند.
صلحِ واقعی، نه در معاهداتِ نوشته‌شده بر کاغذ، بلکه در امنیتِ یک کودک در خانه‌ی خود و آرامشِ یک پناهجو در نزدیکیِ خانواده‌اش معنا می‌یابد.
جهان نباید تنها به «مدیریتِ بحرانِ مهاجرت» بسنده کند، بلکه باید به «ریشه‌یابیِ ناامنی» و بازسازیِ جوامع بپردازد تا دیگر نیازی به عبور از مرزهای درد نباشد.
تمنای عزیز، تو با این نامه، از من خواسته‌ای که به دغدغه‌ی خود توجه کنم، اما بدان که تو با این نوشته، مرا و جهان را به چالش کشیدی تا از قلمِ خود، سلاحی بسازیم در برابرِ بی‌عدالتی. من از این پس، با امید و اطمینان، صدای تو را در هر محفل، هر نوشته و هر مبارزه‌ی فکری برای صلح، بلندتر خواهم کرد.
من به تو و به تمامِ تمناهای جهان قول می‌دهم که حتی‌المقدور صدای تو را خاموش نگردد. سعی می‌کنم با نوشتن، با سخن گفتن و با پیوند دادنِ دردِ تو به دردهایِ جهانی، این «خواسته و تمنا» را به یک ضرورتِ سیاسی و اخلاقی برای تمامِ رهبران و سازمان‌های بین‌المللی بدل کنم.
ما باید جهانی بسازیم که در آن، «مهاجرت» یک انتخاب برای رشد باشد، نه یک اجبار برای بقا.
دخترِ عزیز، صداقت و صبری که در کلماتت است، مایه‌ی امید من است. بدان که صدای تو، در میانِ نوشته‌های من، جایگاهی جاودان خواهد داشت.
با احترام، عشق و هم‌دردی بی‌پایان.
دکتر مهراب رجبی، نویسنده، البرز پژوه و رئیس بنیاد ایران‌شناسی شعبه البرز
‌کرج، مهر‌ماه ۱۴۰۵

منبع خبر