باده در جوشش، گدای جوشِ ماست
چرخ در گردش، اسیرِ هوشِ ماست
امروز، اضطرابی نامرئی در جانِ جهان میدود. بسیاری از اندیشمندان و مردم، با نگاهی دلهرهآلود، «هوش مصنوعی» را نه صرفاً یک دستاوردِ تکنولوژیک، که پدیدهای مخاطرهآمیز میبینند. شبحی که اگر در حصارِ اخلاق و آگاهی مهار نشود، میتواند شالودههای هستیشناسانهی بشر را به چالش بکشد. از فرسایشِ امنیتِ اجتماعی و فروپاشیِ نظامِ اشتغال گرفته تا گسترشِ رقابتهای تسلیحاتی، ناکامیِ صلحِ پایدار و در نهایت، هراسِ بزرگ از «تهیشدنِ زندگی از معنویت»؛ همگی، دغدغههایی است که در سایهی این طلوعِ سردِ دیجیتال، بر دوشِ بشر سنگینی میکند.
در این گذار، گویی شکافی عمیق میان «انسان» و «ماشین» دهان گشوده است؛ دو ساحتی که در طلبِ یافتنِ پیوندی برای رسیدن به سعادتاند، اما در بنبستِ منطقِ سردِ الگوریتمها ناکام میمانند. فیلسوفانی چون یووال نوح هراری، به درستی از «بحران معنا» سخن میگویند؛ بحرانی که ریشه در فروپاشیِ شبکههای معناییِ قدسی دارد، همان پیوندهای ظریفی که پیشینیانِ ما، با دشواری، عشق و مهرورزی را میانِ جانِ خویش و کرانههای هستی تنیده بودند. اکنون، در عصرِ سیطرهی اعداد و دادهها، آن پیوندها در حال گسستن است و انسان در آستانهی سقوط به خلاءِ پوچی قرار گرفته؛ گویی در تمدنی زیست میکنیم که «همه چیز دارد، اما هیچکس نیست».
در این میان، به نظر میرسد که تلاشهای سترگِ اندیشمندانِ صلحجو ــ از «افلاطون» که در جستجویِ حقایقِ عالمِ مُثُل بود تا «ویکتور فرانکل» که در تاریکترین سردابههای تاریخ، «معنادرمانی» را مرهمِ روحِ انسان دانست ــ در برابرِ سیلِ خروشانِ الگوریتمها، غریب و بیدفاع ماندهاند.
اما، نگران نباشید! میخواهم بشارتی دهم؛ در جایی که دانشِ مدرن در تبیینِ «چراییِ بودن» و «کجاییِ روح» به بنبست میرسد، حکمتِ نورانیِ مولانا، چراغی است که بر ظلماتِ راهِ انسان میتابد. او از عشقی سخن میگوید که فراتر از هر دادهپردازی است؛ از جانی که «دمی» تازه است؛ از وحدتِ وجودی که میانِ انسان و هستی، اتصالی لایزال میسازد. مولانا نه تنها ما را از تنهایی، غربت و سرگشتگیهای دنیایِ سردِ مکانیکی میرهاند، بلکه دعوتی است برای بازگشت به خویشتنِ خویش و پیوند با بیکرانگی.
پس، ای عزیزان، با اطمینان میگویم: با اطمینان تکرار میکنم «نگرانِ هوش مصنوعی نباشید؛ مولانا هست!» و تا «جان» در کالبدِ این فرهنگ جاری است، ماشین هرگز نمیتواند «شعرِ هستی» را به تاراج برد.
بشارتهای امیدآفرینِ مولانا پاسخی به اضطرابها؛
آنان که در جستجوی عشق و درمانِ ریشههای بیآرامیاند، بدانند که:
شاد باش ای عشقِ خوشسودای ما
ای طبیبِ جمله علتهای ما
آنان که در پیِ یافتنِ جان و سرزندگی در میانِ کالبدهای بیروح هستند، بدانند که:
پیر، ایشانند، کهاین عالم نبود
جانِ ایشان بود در دریای جود
آنان که در جستجوی معنا و حقیقتِ نهفته در پسِ دادهها هستند، بدانند که:
زانکه، آنجا جمله اشیاء جانی است
معنی اندر، معنی اندر، معنی است
آنان که در پیِ وصل و پیوندِ گسسته با هستیاند، بدانند که:
اتصالی، بیتکلف، بیقیاس
هست؛ ربالناس را با جانِ ناس
آنان که در جستجوی وحدت و یگانگیِ میانِ خود و جهان هستند، بدانند که:
جمله اجزای جهان زآن حکمِ پیش
جفتجفت و عاشقانِ جفتِ خویش
آنان که در پیِ تازگی و طراوت و خروج از تکرارِ روزمرگیاند، بدانند که:
نوبتِ کهنهفروشان، درگذشت
نوفروشانیم و این بازار ماست
آنان که در پیِ نو شدن و تجدیدِ حیاتِ مدام هستند، بدانند که:
هر نفس، نو میشود دنیا و ما
بیخبر از نو شدن، اندر بقا
آنان که در پیِ کشفِ عوالمِ لایتناهی و فراتر از مرزهای مادی هستند، بدانند که:
تو درونِ چاه، رفتستی ز کاخ
چه گنه دارند، جهانهای فراخ
آنان که در جستجوی جهانِ بیکران و گسترههای بیانتها هستند، بدانند که:
کاین جهان، چاهیست بس تاریک و تنگ
هست بیرون، عالمی بیبو و رنگ
آنان که در پیِ درکِ زادنِ پس از مرگ و حرکت از عدم به وجودند، بدانند که:
از عدمها، سوی هستی هر زمان
هست، یا رب، کاروان در کاروان
آنان که در جستجوی تأملِ عارفانه و سکوتی پرمعنا هستند، بدانند که:
دم مزن تا بشنوی زآن آفتاب
آنچه نامد، در کتاب و در خطاب
آنان که در میانِ ظلماتِ انسانی و آشفتگیهای جهانِ مدرن گم شدهاند، بدانند که:
در صفت ناید عجایبهای آن
تو در این ظلمت، چهای، در امتحان
آنان که در پیِ بازگشتِ پیوندِ عناصر و تکیه بر نیرویِ محرکهی هستی هستند، بدانند که:
دورِ گردونها ز موجِ عشق دان
گر نبودی عشق، بفسردی جهان
آنان که تصور میکنند جذبه و جلوهای از نور الهی را با خود ندارند، بدانند که:
من نییم جنسِ شهنشه، دور از او
لیک دارم در تجلی، نورِ او
آنان که از تأثیر غیب الهی بر خود ناآگاهند، بدانند
که:
در وجودِ آدمی، جان و روان
میرسد، از غیب، چون آبِ روان
آنان که از لطفِ پنهانِ معشوقشان به خود غافل هستند، بدانند که:
هیچ عاشق خود نباشد وصلجو
که نه معشوقش بود، جویای او
آنان که از تسخیرِ همهجانبهی روحِ عاشق توسط معشوق بیخبر هستند، بدانند که:
آن زلیخا، از سپندان تا به عود
نامِ جمله چیز، یوسف مینمود
آنان که در جستجوی کششِ روح به سوی تعالی و فراتر رفتن از بندهای جسمانیاند، بدانند که:
جان، گشاید سوی بالا، بالها
تن زده اندر زمین، چنگالها
آنان که نهایتِ زندگی را فقط همین دنیا میدانند، بدانند که:
بار دیگر، از ملک، پران شوم
آنچه اندر وهم ناید، آن شوم
آنان که این جهان و جهان دیگر را، وهم و خیال میپندارند، بدانند که:
از همه اوهام و تصویرات، دور
نورِ نور و نورِ نور و نورِ نور
آنان که از لطفِ مستمر خداوند ناامید شده و تصور میکنند خداوند فراموششان کرده، بدانند که:
پاسبانِ من، عنایاتِ وی است
هر کجا من میروم، شه در پی است
آنان که گاه بر اثر ارتکاب خطا یا گناهی، بسیار ترسان و ناامید میشوند، بدانند که:
او گناهی کرد و ما دیدیم، لیک
رحمتِ ما را نمیدانست، نیک
آنان که هدف از خلقت را که همانا لطفِ مدام خداوند به بنده است، چندان باور ندارند، بدانند که:
از برای لطف، عالم را بساخت
ذرهها را آفتابِ او نواخت
آنان که از عدمِ اجابتِ دعاهای خود، نگران و ناامید میشوند، بدانند که:
بس دعاها، کان ضلال است و هلاک
وز کرم، مینشود، یزدانِ پاک
آنان که در جستجوی روشنایی در دلِ تاریکیها هستند، بدانند که:
لیک شمعِ عشق، چون آن شمع نیست
روشناندر، روشناندر، روشنیست
و سرانجام، آنها که وصالِ معبود را باور نداشته یا آن را غیرممکن میپندارند، بدانند که:
تو مگو، ما را بدان شه، بار نیست
با کریمان، کارها، دشوار نیست
و عجیب اینکه مولانا فقط اندکی از حقایقِ عالم را برای ما بازگویی کرده؛ گویا اجازه نداشته – و یا مخاطب را محرم و مناسب تشخیص نداده – تا اندکی بیشتر، پرده از رازِ هستی و رمزِ کائنات بگشاید:
بو، که فیمابعد، دستوری رسد
رازهای گفتنی، گفته شود
با بیانی که بود نزدیکتر
زین کنایاتِ دقیقِ مستَتَر.
بنابراین، سخنِ آخر این است: هوش مصنوعی، یا همان تعبیر دیگری که با عنوان (هوشِ برتر) از آن یاد میشود، هرچقدر هم که در «دانستن» و «محاسبهگری» پیش بتازد، تنها یک «ابزار» است، او میتواند دادهها را برای ما «تفسیر» کند، اما هرگز نمیتواند «تجربه» کند. نگرانِ تسخیرِ جهان توسطِ ماشینها نباشید؛ انسان تنها زمانی جایگزین میشود که دست از «جانمایهی خویش» بردارد و در سرابِ دادهها گم شود.
اتفاقا گمانم میکنم، عصرِ هوش مصنوعی، بیش از هر دورانِ دیگری، تشنهی «حکمتِ مولانا» است؛ چرا که تکنولوژی، «سرعت» و ماده را به ما هدیه میدهد و مولانا، «تأمل» و «معنا» را. آینده، نه در تقابلِ ما با الگوریتمها، که در بازگشت به آن «اصالتِ انسانی» رقم خواهد خورد که مولانا معلمِ بیبدیلِ آن است. ما برای زیستن در فردایِ دیجیتال، بیش از آنکه به پردازشگرهای قویتر نیاز داشته باشیم، به «پالایشِ جان» نیازمندیم. ایمان داشته باشیم که تا مولانا و عارفانی چون او هستند، «حقیقت» هرگز در محاصرهی «دادهها» گم نخواهد شد؛ چرا که هوشِ ماشین، در سقفِ «ماده» متوقف میشود، اما حکمتِ مولانا، در بیکرانگیِ «معنا» پرواز میکند؛
در بیانناید جمال حال او
هر دو عالم چیست، عکس خال او.
دکتر مهراب رجبی، نویسنده، البرز پژوه و رئیس بنیاد ایرانشناسی
مهرماه ۱۴۰۵