“من مادرم”
مادری که سالها لابهلای روزمرگیهای فرزندان، کار، زندگی و هزاران دغدغهی ریز و درشت، آرامآرام خودش را به حاشیه برده بود.آنقدر در نقشهای مختلف غرق شده بودم که گاهی یادم میرفت پشتِ همهی این «بایدها»، زنی ایستاده که روزی رؤیاهایی داشته، آموخته، تلاش کرده و برای خودش مسیری ساخته است.
وجودم، تخصصم، دغدغههایم و آن بخش از من که همیشه تشنهی یادگرفتن و اثرگذاری بود، زیر غبار روزمرگیها آرام گرفته بود؛نه اینکه از بین رفته باشد…فقط کمی به فراموشی سپرده شده بود.تا اینکه «روز نخبگان» و از سرگیری این دورهمیها و نشستهای پربار، به لطف بنیاد نخبگان استان البرز، دوباره دریچهای را به روی من باز کرد.
حضور و همراهی استادان بزرگواری چون دکتر مهراب رجبی، حرفها، تجربهها و آن فضای پرانرژی، مرا به فکر فرو برد؛به اینکه شاید هنوز خیلی چیزها برای ساختن، یادگرفتن و تجربه کردن باقی مانده باشد.و این بار، قصه کمی فرق داشت…این بار من فقط «مادرِ امیرعلی و آرتان»، یک مادر شاغل یا زنی با انبوهی از مسئولیتها نبودم؛این بار، خودِ خودِ من بودم.یک زن؛با تخصصی که هنوز زنده است،با دغدغههایی که هنوز ارزشمندند،با رؤیاهایی که هنوز میتوانند جان بگیرندو با شوقی که دوباره دارد جوانه میزند.
فهمیدم که برای برگشتن به خودمان، همیشه لازم نیست همهچیز را تغییر بدهیم؛گاهی کافیست یکبار، در میان تمام نقشهایی که بر دوش داریم، دوباره خودمان را ببینیم.من به خودم برگشتم؛پربارتر، امیدوارتر و پرشورتر.و حالا میدانم که تنها نیستم.هنوز میتوانم بیاموزم، رشد کنم، اثرگذار باشم و برای خودم و آیندهام قدم بردارم.
شاید این پایانِ یک دوره از فراموشی باشدو آغازِ دوبارهی زنی که همیشه، جایی در میان تمام شلوغیهای زندگی، منتظرن برگشتن خودش بوده است.
راز را، جز با رازدان، انباز نیست
راز، اندر گوش منکر، راز نیست.
در حاشیه نشست «روز نخبگان» در استان البرز، تجربهای برایم رقم خورد که یادآورِ اصلیترین مأموریتِ سالهای عمرم بود: «دیپلماسیِ مهربانی و صلح».
در سخنرانی خود بخشهایی از داستان “طوطی و بازرگان” مثنوی معنوی را به اختصار، شرح دادم که مورد توجه حضار -اعضای محترم بنیاد نخبگان استان البرز- قرار گرفت.
از جمله، نامهای به دستم رسید که گویی انعکاسِ کلامِ مولانا در آینه جانِ یکی از حضار بود.بانویی فرهیخته، در روایتی صادقانه و قابل تامل، از «بازگشت به خویشتن» نوشته است. او از اینکه چگونه در پیچوخم نقشهای اجتماعی، خویشتنِ اصیلش را به حاشیه برده بود و چگونه کلامِ آن روز، دریچهای برای بازیابیِ رویاها و تخصصش گشود، سخن گفته است.
این نامه برای بنده، نه یک تشکر، که «گزارشی از یک بیداری» بود. در دنیای سیاست و دیپلماسی، ما همیشه به دنبال صلح میانِ ملتها هستیم، اما این نامه یادآوری کرد که صلحِ جاویدان، از «صلحِ با خود» و «آشتی با رویاهایِ فراموششده» آغاز میشود.
بسیار مفتخرم که کلامِ بنده، سهمِ کوچکی در این «ملاقاتِ دوباره» داشته است. در جهانِ پرشتابِ امروز، اینکه بانویی نخبه و بس ارجمند، دوباره به شوقِ یادگیری، اثرگذاری و رویاهایش بازگشته، زیباترین دستاوردِ سخنرانیِ من در «روز نخبگان» است.
به امیدِ آنکه همهی ما، هر روز، کمی بیشتر به «خانه» بازگردیم؛ خانهای که در درونِ ماست.
جذب آب است این عطش در جان ما
ما، از آنِ او و او هم، زان ما.
مهراب رجبی – کرج، جهانشهر.۱۴۰۵/۷/۱۷