همزمان با هشتم مهرماه، روز بزرگداشت مولانا، دکتر مهراب رجبی، نویسنده، مولاناپژوه و رئیس بنیاد ایرانشناسی، در یادداشتی اختصاصی که در اختیار پایگاه خبری «هنر البرز» قرار داده است، به یکی از ظریفترین و تأملبرانگیزترین وجوه زندگی و اندیشه مولانا پرداخته است؛ تأثیر «معشوق» بر «عاشق» و نقشی که شمس تبریزی و حسامالدین چلبی در شکوفایی، تداوم و ماندگاری آفرینشهای مولانا داشتهاند.
دکتر رجبی در این نوشتار با عنوان «جلالالدین، شمسالدین، حسامالدین»، از پیوندی سخن میگوید که در آن عشق، مصاحبت و جذبه، سرنوشت یک انسان و مسیر آفرینشهای او را دگرگون میکند؛ پیوندی که از دید او، یکی از درخشانترین نمونههای خود را در زندگی مولانا و رابطه او با شمس و حسامالدین به نمایش گذاشته است.


تاملی در تاثیر و کشش معشوق بر عاشق.
ای سرافیلِ قیامتگاهِ عشق ، ای تو عشقِ عشق و ای دلخواهِ عشق.
گاه در تاریخ، یک انسان، انسان دیگری را دگرگون میکند؛ نه با جبر و زور، که با عشق، با مصاحبت و با جذبه. در عرفان ایرانی، کمتر نمونهای را میتوان یافت که این حقیقت را به زیبایی زندگی و آثار مولانا نشان دهد. شمس تبریزی، آتشی بود که آتشفشان خاموش درون جلالالدین محمد بلخی را برافروخت. در دیداری سراسر جذبه، مولانای فقیه، به مولانای عاشق بدل شد و «دیوان شمس» یا «غزلیات شمس» را آفرید؛ کتابی که مولانا حتی نام خود را نیز بر آن ننهاد و آن را به نام محبوب خویش مزین کرد. این، خود بلندترین نشانهی تأثیر معشوق بر عاشق است.
در نگاه نخست، کتابها را نویسندگان مینویسند، شعرها را شاعران میسرایند و اندیشهها را اندیشمندان میپرورانند؛ اما تاریخ فرهنگ و عرفان، حقیقتی عمیقتر را پیش روی ما میگذارد. گاه یک کتاب، حاصل قلم یک نفر نیست؛ حاصل ملاقات دو روح است. گاه شاهکار، نه از نبوغ فردی، که از پیوند دو جان، زاده میشود. پیوندی که در آن، یکی آینه دیگری میشود و یکی، آتش نهفته در جان دیگری را شعلهور میسازد؛”جان زِ تو جوش میکند، دل زِ تو نوش میکند”
اگر بخواهیم برای این حقیقت، بزرگترین شاهد را در ادب فارسی بجوییم، بیتردید باید از سه نام آغاز کنیم؛ سه نام که آهنگی دلنشین و معنایی شگفت دارند: جلالالدین، شمسالدین و حسامالدین. این همآوایی، تنها یک جناس لفظی صرف نیست، گویی تقدیر، این سه نام را با یک آهنگ سروده است تا از پیوندی سخن بگوید که تاریخ، کمتر همانندش را به خود دیده است.
اگر جلالالدین را زمین حاصلخیز بدانیم، شمس، باران بهاری آن بود و حسامالدین، باغبانی که نگذاشت آن رویشِ شگفت، در گذر زمان بخشکد.
در فهرست اسامی دارای واژه “دین” همراهان مولانا، که تعدادشان پرشمار است، البته میبایست از دو انسان بلند آوازه دیگر نیز یاد شود؛کریمالدین بکتمر؛ آنکه چون او نبود شاه کریم در جهان بود همچو دُرِ یتیم. صلاحالدین زرکوب؛”زهی بازار زرکوبان، زهی اسرار یعقوبان”
بسیاری از ما، مولانا را نابغهای یگانه میشناسیم؛ انسانی که گویا از آغاز، همان مولانای بزرگ بوده است. اما خود مولانا، چنین باوری درباره خویش ندارد. او بارها و بارها اعتراف میکند که آنچه امروز از او میشناسیم، مولود عشق است؛ نه محصول غرور علمی و نه ثمره کوشش فردی. او پیش از دیدار شمس، فقیه، مدرس و صاحب منبری، بزرگ بود. شاگردان بسیار داشت و آوازه دانشش از بلخ تا قونیه پیچیده بود. اما هنوز آن آتش عظیمی که جهان را روشن کرد، در جانش شعله نکشیده بود. آنگاه شمس آمد. آمدنی که بیشتر به طلوع میمانست تا آمدن.
مولانا خود، این دگرگونی را در چند بیت خلاصه کرده است، ابیاتی که شاید شرح حال هیچ انسانی به اندازه او نباشد: «مرده بدم، زنده شدم، گریه بدم، خنده شدم، دولت عشق آمد و من، دولت پاینده شدم.
اگر شمس، انفجار روح مولانا بود، حسامالدین، آرامش بعد از آن انفجار بود. اگر شمس، مولانا را از مدرسه به سماع کشاند، حسامالدین، سماع او را به کتاب بدل کرد. اگر شمس، غزل را در جان مولانا جاری ساخت،حسامالدین، مثنوی را بر زبان او نشاند. از همینجاست که باید از یکی از موثرترین شخصیتهای تاریخ ادب فارسی سخن گفت؛ مردی که شاید اگر او نبود، امروز «مثنوی معنوی» نیز به شکلی که میشناسیم، وجود نداشت.
“حسامالدین حسن چلبی“، تنها یک کاتب نبود. او مخاطب مولانا بود، محرم راز او بود، همدم خلوتهایش بود و مهمتر از همه، کسی بود که عطش شنیدن داشت. تاریخ تصوف، بارها نشان داده است که گاه، گوینده بزرگ، در انتظار شنوندهای بزرگ است. چه بسیار اندیشهها که در سینه صاحبانشان خاموش ماندند، زیرا گوشی مشتاق برای شنیدن نبود، و چه بسیار سخنها که تنها به برکت یک شنونده صمیمی، جامه الفاظ پوشیدند. حسامالدین، برای مولانا، چنین جایگاهی داشت. در منابع آمده است که پیشنهاد سرودن مثنوی نیز از او بود. او از مولانا خواست اثری پدید آورد که سالکان طریقت را راهنما باشد؛ کتابی که بتواند جای خالی آثاری چون «منطقالطیر» عطار و “حدیقهالحقیه” سنایی را برای مریدان پر کند. مولانا پذیرفت و از همان لحظه، چشمهای گشوده شد که تا امروز، پس از هشت قرن، همچنان جاری است. شاید به همین دلیل است که مولانا، بارها و بارها در میان ابیات مثنوی، سخن را رها میکند و رو به حسامالدین میآورد؛ نه از سر تعارف، بلکه از سرِ حقیقت. میگوید: گشت از جذبِ چو تو علامهای، در جهان گردان حسامینامهای. این تعبیر، بسیار تأملبرانگیز است.
مولانا نمیگوید «مثنوی من». نمیگوید «کتاب من». حتی نمیگوید «اثر من»، میگوید: حسامینامه. آیا این تنها یک لطف شاعرانه است؟ به گمان من، نه. این، ادامه همان منطقی است که پیشتر، «غزلیات شمس» را پدید آورده بود؛ خود غریبی در جهان چون شمس نیست، شمس جان باقی است او را امس نیست.
مولانا، آفرینش را هرگز از رابطه عاشق و معشوق جدا نمیبیند. او باور دارد که اگر شمس، جان او را شعلهور ساخت، حسامالدین، آن شعله را به سخن تبدیل کرد. از همین رو، سهم هر دو را در جاودانگی خویش، آشکارا به رسمیت میشناسد. در جایی دیگر، با صراحتی شگفت میگوید: مثنوی را چون تو مبدأ بودهای، گر فزون گردد، تواَش افزودهای. و اندکی بعد، پرده را به کلی کنار میزند: مثنوی اندر فروع و در اصول ، جمله آنِ توست، کردستی قبول. سپس به بیتی میرسد که به گمان من، از بلندترین قلههای وفاداری و محبت در سراسر ادبیات فارسی است: قصدم از الفاظ او، راز تو است، قصدم از انشایش، آواز تو است.چه اعترافی از این روشنتر؟ مولانا میگوید این الفاظ، اگرچه از زبان من جاری میشود، مقصدشان تویی. این کتاب، هرچند با قلم من نوشته میشود، پژواک حضور توست. و آنگاه، آن سخن را به اوج میرساند: پیش من، آوازت، آواز خداست، عاشق از معشوق، حاشا کی جداست. این بیت، کلید فهم رابطه مولانا و حسامالدین است.
در نگاه مولانا، معشوق، حجاب خدا نیست؛ آینه تجلی خداست. صدای محبوب، برای عاشق، پژواک حقیقت است. از همین رو، میان عشق زمینی و عشق الهی، دیواری بلند نمیبیند؛ زیرا هر عشقی که آدمی را از خودخواهی بیرون آورد، نردبانی است به سوی حقیقت. شاید به همین سبب نیز بود که مولانا، از سر مهر و ارادت، حسامالدین را با لقب «ضیاءالحق» میخواند؛ گویی او را روشنایی راه خویش میدید و هم به بهانه “ضیاء” نام و یاد “شمس: تکرار و تداعی می شد؛ همچنان مقصود من از مثنوی، ای ضیاءالحق، حسامالدین، تویی. چه تعبیر باشکوهی! کتابی که میلیونها انسان در طول هشت قرن آن را خواندهاند، از نگاه پدیدآورندهاش، پیش از آنکه برای آیندگان باشد، هدیهای است به یک دوست؛ به یک همدم؛ به یک انسان. و شاید این، یکی از بزرگترین درسهای مولانا باشد؛ اینکه آثار جاودانه، پیش از آنکه برای تاریخ نوشته شوند، برای عشق نوشته میشوند.
اما داستان حسامالدین در همینجا پایان نمییابد. او تنها آغازگر مثنوی نبود؛ نگهبان آن نیز بود. در روزهایی که مولانا در شور و جذبه غرق میشد و گاه نوشتن را رها میکرد، این حسامالدین بود که با صبوری و پیگیری، او را دوباره به جریان کلام بازمیگرداند. گویی اگر او نبود، این رود عظیم، در میانه راه از حرکت بازمیایستاد. از همین روست که مثنوی، نه فقط حاصل الهام، که نتیجه یک «همراهی» است؛ همراهیای که در آن، یک دل میسوزد و دلی دیگر، آن سوختن را به کلمه تبدیل میکند. این همراهی، تا واپسین سالهای زندگی مولانا ادامه یافت؛ اما نقطه اوج آن، پس از درگذشت شمس و در سالهای پایانی عمر مولانا، در شکلگیری و تکمیل مثنوی معنوی جلوهگر شد. روایتها میگویند که مثنوی، نه در یک نشست و نه در یک دوره کوتاه، بلکه در امتداد سالهایی از شور، مکث، تامل، سکوت و بازگشت سروده شد؛ و در این میان، حسامالدین همان دستی بود که چراغ را روشن نگه میداشت.
گاه مولانا در جذبههای روحانی چنان غرق میشد که نوشتن را فرو میگذاشت؛ نه از سر بیمیلی، بلکه از شدت بیخویشی. در چنین لحظاتی، این حسامالدین بود که با صبوری، با حضور آرام و بیادعا، دوباره او را به ساحل کلام بازمیگرداند. گویی میان آسمان و زمین، پلی بود که اجازه نمیداد این الهام عظیم در میانه راه ناتمام بماند. و چه زیباست که تاریخ، این نقش را نه در هیاهو، بلکه در سکوت ثبت کرده است؛ سکوتی که خود، بخشی از عظمت ماجراست.
پس از درگذشت مولانا نیز، این حسامالدین بود که بار سنگین حفظ و روایت مثنوی را بر دوش کشید. او نه تنها کاتب لحظههای سرایش، که حافظ میراثی شد که قرار بود قرنها بعد، جان انسانها را روشن کند. اگر او نبود، شاید بسیاری از این ابیات، در گردباد زمان پراکنده میشدند و به ما نمیرسیدند. از همین منظر است که میتوان گفت حسامالدین، تنها «شخصیتی در کنار مولانا» نیست؛ بلکه یکی از ارکان پنهان شکلگیری مثنوی است. رُکنی که اگرچه نامش کمتر از شمس در آسمان شهرت میدرخشد، اما در بنای این اثر عظیم، حضوری بنیادین دارد. و شاید همین حقیقت است که مولانا را وامیدارد تا در اوج فروتنی، خویش را در برابر او کوچک ببیند و اثرش را به نام او بخواند؛ نه از سر تعارف، بلکه از سر درک عمیق این واقعیت که هیچ آفرینشی، بیحضور «دیگری» کامل نمیشود.
در نهایت، اگر شمس را جرقه آغازین این آتش بدانیم، حسامالدین همان نسیمی است که این آتش را از خاموشی نجات داد و آن را به شعلهای ماندگار بدل کرد؛ شعلهای که هنوز، پس از قرنها، در جان خوانندگان مثنوی زبانه میکشد و این شعله، تنها یادگار یک شاعر یا یک عارف نیست؛ بلکه حاصل پیوندی انسانی است که در آن، عشق، اعتماد و همراهی به شکلی کمنظیر در هم تنیده شدهاند. پیوندی که نشان میدهد گاه بزرگترین آثار تاریخ، نه در تنهایی، بلکه در همنفسی و همدلی شکل میگیرند. چون تو را دیدم، بدیدم خویش راآفرین، آیینه خوش کیش را.
دکتر مهراب رجبی، نویسنده، مولانا پژوه و رئیس بنیاد ایرانشناسی
کرج، جهانشهر، مهرماه ۱۴۰۵