در جست‌و‌جوی صلح

خلاصه متن :

سفر از بخارا تا پاریس، برای نویسنده سفری در جست‌وجوی فطرت مشترک انسان‌ها و روح واحد انسانی است، نه صرفاً عبور از مرزهای جغرافیایی. شباهت نام‌هایی چون «سرای بهشت»، «دشت بهشت» و «Elysian Fields» نشان می‌دهد که آرمان بهشت، آرامش و زیبایی در فرهنگ‌های گوناگون ریشه‌ای مشترک دارد. این هم‌نامی‌ها گواه آن است که صلح، حقیقتی برخاسته از سرشت انسان و قانون بنیادین آفرینش است، نه صرفاً یک توافق سیاسی. جنگ و دشمنی، نتیجه دور شدن انسان از فطرت و کدر شدن آینه روح اوست. رسالت انسان در فاصله میان دو بهشت، ساختن جهانی سرشار از مهر، همزیستی و صلح است.

من از «ایوان فرنگیس در ارگ بخارا» تا «شانزلیزه و کاخ الیزه در پاریس» دیدار داشته‌ام، نه برای عبور از مرزهای قراردادی و نقشه‌های سیاسی، بلکه برای جست‌وجو و یافتن آن روح واحد که در چهره‌ی هر انسانی، از هر نژاد و هر آیین، به شکلی متمایز اما با جوهری یکتا می‌درخشد.
در این مسیر و در دلِ ماموریت‌هایم، با حقیقتی شگفت‌انگیز و تامل‌برانگیز روبرو شدم. حقیقتی که در نامِ سرزمین‌ها (جاینام‌ها) نهفته است. گویی زبانِ زمین، با تمام تفاوت‌هایش، هم‌سخن است. جالب است که مردمان آسیای مرکزی، ایوان فرنگیس را «سرای بهشت» می‌نامند و فرانسویان، شانزلیزه را «دشت بهشت». در کرانه‌های زیبای رود هادسن در نیویورک، از منطقه‌ای دل‌انگیز به نام «Elysian Fields» (دشت‌های بهشتی) دیدار داشتم و در زادگاهِ خاطره‌آفرینم، کرج، نیز منطقه‌ای بس دلگشا با نام «دشت‌بهشت» داریم.
اگر عمیق‌تر بنگریم، درمی‌یابیم که این تنها یک هم‌زمانی جغرافیایی نیست؛ بلکه این نام‌ها و مفاهیم، همچون تکه‌های یک پازلِ گمشده در زبان‌های مختلف، در هم تنیده‌اند. از واژه‌های «Paradise» و «Eden» که در تار و پود فرهنگ‌های شرق و غرب ریشه دوانده‌اند، تا هر جاینامِ مشابه در گوشه و کنار جهان؛ همگی گویی تکلم می‌کنند که؛
این‌ها نه تنها نامِ مکان‌ها، بلکه “نقشه راه فطرت مشترک” ماست؛
ما هم از مستان آن می بوده‌ایم،
سرخوشانِ باده‌ی وی بوده‌ایم؛
مهر اول کی ز دل بیرون رود،
پیشه اول، کجا از دل رود؟
این شباهت‌های ظریف و هم‌نامی‌های جهانی، نشان می‌دهند که فراتر از مرزهای سیاسی، تفاوت‌های مذهبی و جدایی‌های نژادی، قلبِ انسانیت در تمام جهان، با یک اشتیاق واحد می‌تپد: اشتیاق به آرامش، به زیبایی و به رسیدن به آن «بهشت» که در کلامِ همه‌ی تمدن‌ها مشترک است.
اینجا است که باید به اصلِ حقیقت بازگردیم. صلح، نه یک انتخابِ سیاسی یا یک قراردادِ بشری، بلکه قانونِ بنیادینِ هستی است. اساسِ خلقت انسان، تداومِ حیات و همزیستیِ موجودات بوده و اساسا زندگی انسانها بر پایه‌ی صلح و مهرورزی تنظیم شده است. جهان، بر مدارِ هماهنگی و توازن بنا شده، نه بر مدارِ تضاد و ستیز. چنان که مولانا به زیبایی می‌گوید:
از برای لطف عالم را بساخت،
آفتابش، گونه‌های ما نواخت.
این جهان، از لطف و از هماهنگی برپا شده است. پس صلح، بازگشت به همان نظمِ خلقت و بازگشت به همان
لطف ازلی و ابدی است. اگر همه‌ی ما در آرزوی رسیدن به یک «بهشت» هستیم، چرا این دنیا را —که میان دو بهشت است— به جهنم بدل کنیم؟ چرا «بهشتی‌زیستن» را تمرین نکنیم؟ آیا می‌توان با خشم، با خشونت و با ویران کردن خانه‌های یکدیگر، به آن سرایِ ابدی دست یافت؟
جنگ و تفرقه، نه از ذاتِ انسان، بلکه از کدر شدنِ آینه‌ی روح او برخاسته است؛ عارضه‌هایی بیرونی که راهِ رسیدن به آن سرایِ مشترک را بر ما می‌بندند. ما همه در پیِ خوشبختی هستیم، اما گویا در میان انبوهِ تفاوت‌ها و غبارِ کینه، مسیر را گم کرده‌ایم:
پیش چشمت داشتی آیینه کبود،
زان سبب، عالم کبودت می‌نمود.
ما پیش‌تر در بهشت بوده‌ایم، و پس از این نیز به بهشت باز خواهیم گشت؛ اما وظیفه‌ی ما در این «فاصله‌ی میان دو بهشت»، تبدیل کردنِ این جهان به بهشتی است که شایسته‌ی روحِ ماست.
تو مگو ما را بدان در، راه نیست،
با کریمان، کارها دشوار نیست.

بُرشی از کتاب در دست انتشار؛ “نان و جان” دیپلماسی انسانی در مسیر صلح ، مهراب رجبی